
حسن رشوند
در سوم خرداد 1361 وقتی رزمندگان اسلام پس از 35 روز مقاومت جانانه در خرمشهر، شهری که 19 ماه در اشغال نیروهای بعثی بود را آزاد کردند، با ورود به شهر با جمله معروفی که بعثیها بر در و دیوار این شهر نوشته بودند، «جئنا لنبقی» یعنی «آمدهایم که بمانیم»، مواجه شدند. دشمن بعثی جنگی را راه نینداخته بود که شهرها را ویران و خاک ایران را ترک کند. او آمده بود که بماند.آن کسانی که نسخه جنگ با ایران را برای او پیچیده بودند با این محاسبه غلط که ایران جمهوری اسلامی در شرایط عدم تعادل قرار دارد و تابآوری نظام بر آمده از انقلاب و مردمی که در آن شرایط، حکومتی را ساقط و حکومت دیگری را جایگزین کردهاند، نمیتواند چندان دوام داشته باشد و در اندک زمانی دچار فروپاشی و تجزیه خواهد شد، رژیم بعث را به طمع انداخت که آغازگر جنگی باشد که دستاورد آن اشغال و تصرف بخشی از خاک و در نهایت سیطره دوباره آمریکا بر ایران صورت پذیرد.با شکست دولت بعثی عراق در خرمشهر و آزادسازی مناطق تحت اشغال در فاصله دو سال و سلسله پیروزیهای چشمگیر توسط رزمندگان اسلام، آمریکا را بر آن داشت با تنگترکردن حلقه فشار به ایران کار نیمه تمام نیابتی خود را با احداث پایگاههای نظامی در کشورهای همجوار ایران، تمام کند. تا آنجا که قبل از جنگ رمضان، آمریکا در منطقه دست کم 19 پایگاه نظامی فعال داشت که 8 مورد آن پایگاههای دائمی این کشور در منطقه به شمار میآمدند. این میزان پایگاه نظامی در اطراف ایران نشان از آن داشت که او نیز همچون رژیم بعثی عراق نیامده بود که برود. اما ایران اسلامی در جنگ 12 روزه با زدن «العدید» بزرگترین پایگاه نظامی آمریکا در قطر که گفته میشود بیش از 10 هزار نیرو را در خود جای داده بود، تابوی امن پایگاههای آمریکا در منطقه را شکست. هرچند پیش از آن نیز این تابو پس از شهادت شهید سلیمانی با اصابت موشکهای ایرانی به پایگاه «عین الاسد» در عراق شکسته شده بود. اما تفاوت العدید با عینالاسد در این بود که آمریکاییها زدن عینالاسد را ختم مخاصمه میدانستند ولی با زدن العدید، تازه سلسله شلیک موشکهای ایرانی بود که پایگاههای دیگر آنها را تهدید میکرد. این بود که توقف جنگ 12 روزه را مطالبه کردند و درست یا غلط ما نیز آتشبس را پذیرفتیم. از جنگ 12 روزه و تنبیه نشدن آمریکا عبرت نگرفتیم که جنگ رمضان آغاز شد.این بار دیگر عینالاسد یا العدید نبود که در آماج موشکهای نقطهزن قرار میگرفت بلکه غالب پایگاههای آمریکا در منطقه؛ از کویت گرفته تا امارات، قطر، بحرین و حتی اردن در زیر آتش موشکها و پهپادهای سپاه و ارتش قرار داشتند و اگر چند پایگاه آنها در عراق و عمان از این حملات سهمگین قسر در رفتند صرفا به دلیل ملاحظات سیاسی ما با این کشورها بود.شاید آمریکاییها نیز همچون بعثیها روی دیوارهای این 19 پایگاه در این کشورها قبل از حمله ایران به این پایگاهها در جنگ رمضان نوشته باشندکه « We are here to stay» یعنی «آمدهایم که بمانیم» ولی اکنون که با حملات رعد آسا موشکها و پهپادهای نیروهای مسلح ایران مواجه شده و حیثیت چند دهه خود را بر باد رفته میبینند، دانستهاند که آنها نیز همچون حکومت بعث عراق رفتنیاند. چرا که بنا به وعده صادق امام شهیدمان، جنگ امروز، جنگ ارادههاست و ارادهای ماندگار است که عزم راسخ و استقامت داشته باشد.ایشان میفرمایند: «تجربه به ما نشان داده، غیر از وعده الهی که «و لینصرنّ الله من ینصره» و آیات زیادی که در این جهت هست،فشارها غالباً محکوم به شکست است.یک مدتی فشار میآورند، وقتی که ایستادگی مشاهده شد از این طرف، آن فشار تمام میشود. جنگ، جنگ ارادههاست؛ جنگ عزمهای راسخ است؛ هر که عزمش بیشتر بود، او برنده است.» و پس از جنگ 12 روزه فرمودند: «ملت ایران علاوهبر افتخارات بزرگی که در این ۱۲ روز کسب کرد و امروز همه دنیا به آن اعتراف میکنند، توانست قدرت، استقامت، عزم و اراده و دستِپُر خود را به دنیا نشان دهد به طوری که همه قدرت جمهوری اسلامی را از نزدیک احساس کردند.» این روزها که رئیسجمهور آمریکا هر لحظه با یک توئیت بهدنبال آن است که نبض سیاست و اقتصاد جامعه جهانی و ایران را بالا و پایین کند و ساعتی سخن از حمله گسترده به ایران و چند دقیقه بعد توافق با ایران را دست یافتنی اعلام میکند، دولتمردان و مردم باید بدانند که در جنگ ارادهها هستیم و آتشبس شکنندهای که در آن قرار داریم صرفا یک وقفه تاکتیکی در دل جنگ است.همانگونه که دشمن در سال 61 با تمرکز بر اشغال خرمشهر، اراده ملت ایران و کاهش تابآوری ملی و ایجاد تردید در مردم و مسئولان را هدف گرفته بود و از گزینههای جنگ شناختی استفاده میکرد و پاسخ مؤثر ما در آن مقطع، انسجام ملی، اعتماد به رهبری نظام، استحکام اراده و پرهیز از بازتاب صدای دشمن بود، امروز هم که ترامپ با یاوهگوییهای خود اراده مسئولان و مردم را نشانه گرفته، باید بدانیم وارد همان جنگ و البته با ابزارهای بسیار متفاوت و متنوعتر قرار داریم و نباید تحت تاثیر این جنگ ارادهای دشمن قرار بگیریم.چراکه پیروزی در این نبرد ترکیبی، با تکیه بر بصیرت و ایستادگی مردم و مسئولان رقم خواهد خورد و با این ایستادگی است که صبح پیروزی زودتر از تصور دشمن طلوع میکند.
بنابراین،آنچه امروز در خلیجفارس میگذرد، تداوم همان منطق دفاع مقدس است. اگر دیروز در خرمشهر، رزمندگان اسلام با دست خالی اما با عزمی راسخ در برابر تانکهای دشمن ایستادند، امروز جوانان متخصص و غیور نیروی دریایی سپاه و ارتش، با تکیه بر دانش بومی و توان بازدارندگی، بر خلیجفارس سیطره دارند و تنگه هرمز را آوردگاه نبرد خود قرار دادهاند.اکنون تحلیلگران غربی اذعان دارند که آمریکا در منطقه غرب آسیا با «بحران مدیریت قدرت» مواجه شده است. اما ریشه اصلی این شکست کجاست؟ پاسخ آن را در «جنگ ارادهها» باید جستوجو کرد.
در حالی که سربازان آمریکایی در پایگاههای خود با بحرانهای روحی و نبودِ هدف مشخص دستوپنجه نرم میکنند، مدافعان ایران با اعتقاد و ایمان به «شهادت» به میدان آمدهاند و لحظهای تردید در انتخاب و ادامه این مسیر به خود راه نمیدهند.چراکه تجربه و تاریخ گذشته گواهی میدهد که مستکبران همواره در اوج غرور، با سیلی واقعیت روبهرو شدهاند. خلیجفارس امروز برای آمریکا، یادآور خاطره تلخ «طبس»، «خرمشهر» و«دشت مهیار شهرضای اصفهان همان جایی که بار دیگر اراده الهی بردفن هواگردهای دشمن قرار گرفت»، است. جایی که محاسبات کاغذی در برابر واقعیتِ مقاومت رنگ باخته است.
امروز جمهوری اسلامی در نقطهای ایستاده است که دشمن گزینهای جز «پذیرش واقعیت قدرت ایران» ندارد. شکستهای آمریکا در خلیجفارس در جنگ رمضان، تنها یک حادثه نظامی نیست، بلکه نمادی از «افول آمریکا» در مقیاس جهانی است. جهان در حال گذار به نظم جدیدی است که در آن، قدرتهای استعماری دیگر قادر به تحمیل اراده خود بر ملتهای بیدار نیستند. با وجود تحمیل دو جنگ در یک سال، دیگر ملت ایران نه واکنشِ به ظاهر مثبت ترامپ و تیم جنگطلب او برای مذاکره با ایران را باور دارد و نه توئیتهای تهدیدآمیز و چنگ و دندان نشان دادنهای او از سر ترس و استیصال، رزمندگان پای لانچر و محافظان بیدار تنگه هرمز را بیانگیزه از رویارویی با دشمن میکند. در این سوی میدان نبرد نیز مردم کف خیابان خوشبین به مذاکره بیحاصل با دشمنی که نفسهای آخر حضور خود در خلیجفارس و منطقه را میکشد، نیستند. امروز رزمندگان میدان و خیابان به دنبال ترجمان این پیام رهبر معظم انقلاب (مدّظلّه العالی) به مناسبت روز خلیجفارس هستند که فرمودند: «به حول و قوّه الهی آینده درخشان منطقه خلیجفارس، آیندهای بدون آمریکا و در خدمت پیشرفت، آسایش و رفاه ملتهایش خواهد بود.» و این امر ولی خدا شدنی نیست مگر اینکه در حوزه دیپلماسی هم دیپلماتهای ما همچون رزمندگان میدان و خیابان از اصول ترسیم شده و خطوط قرمز مذاکرات توسط رهبری نظام کوتاه نیایند و دشمن را امیدوار به چیزی نکنند که همواره برای آن نقشه میکشند تا حضور خود را در منطقه استمرار بخشند و باورشان بشود که «آمدهاند که بمانند نه بروند».
آنچه خرمشهر را آزاد کرد و آنچه امروز خلیجفارس را امن نگه میدارد، یک فرمول واحد است: «تکیه بر توان داخلی و ایستادگی بر اصول». دشمن به دنبال آن است که با عملیات روانی و ایجاد یأس، اراده ملت را سست کند. اما تجربه نشان داده است که هرگاه ملت ایران در مسیر جهاد و مقاومت گام برداشته، وعده الهی و پیروزی برای او قطعی است. ما امروز در میانه یک جنگ شناختی بزرگ قرار داریم. پیروزی در خلیجفارس، امتداد همان پیروزی در خرمشهر است و تا زمانی که روحیه «ما میتوانیم» در کالبد این ملت زنده است، هیچ قدرت مادی توان شکستن اراده این مردم را نخواهد داشت. از این منظر، پیوند میان خاطره خرمشهر و تحولات امروز تنها یک مقایسه تاریخی نیست، بلکه یادآور مسیری است که طی آن یک ملت تلاش کرده است جایگاه و امنیت خود را در منطقهای پرتنش حفظ کند که انشاءالله به مدد الهی و ایمان به این آیه شریفه سوره مبارکه هود « فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَكَ وَلَا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ» حفظ خواهد کرد.

سیدعبدالله متولیان
در هیاهوی تجمعات خیابانی و تقابل دو روایت از مذاکره، گویی برخی از خودیهای دلسوز، اما کماطلاع، ناخواسته به مهماتچیهای جنگ روانی دشمن بدل شدهاند. این روزها تندروهایی که با استناد به ۱۶۴ مورد از فرمایشات امام شهید، هرگونه گفتوگو با امریکا را «حماقت و خیانت» میخوانند، یک حقیقت راهبردی را نادیده میگیرند: شمشیری که امام از آن سخن گفتند، اکنون در دستان فرزند خلف ایشان، حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای، بر گلوی دشمن نشسته است و موضع ضعف در مذاکرات به موضع قدرت بدل گشته است. قیاس شرایط ذلتبار ۴۷ سال گذشته با امروز که ایران فاتح میدان و مسلط بر تنگه است، نه تنها «مع الفارق»، که عین خیانت به عقل استراتژیک است.
حضرت امام خامنهای هیچگاه اصل مذاکره را نفی نکردند، بلکه مذاکره در موضع ضعف را خیانت، حماقت، بینتیجه و بلکه پرخسارت میدانستند. امروز واقعیت میدان چیست؟ ائتلاف اشرار تروریست غربی- صهیونی- وهابی در ۹ اسفند ۱۴۰۴ جنگی را آغاز کرد که در خیال خام خود تصور میکرد ظرف ۳ روز جمهوری اسلامی فرو میپاشد و با پیاده کردن نیرو (شبیه افغانستان، عراق و لیبی) و سناریوی سایکس- پیکوی ۲، ایران را تجزیه خواهد کرد. اما پس از ۴۰ روز مقاومت جانانه در «جنگ رمضان»، ائتلاف دشمن با شکستی مفتضحانه مجبور به درخواست آتشبس شده است. امروز پس از ۵۰ روز سکوت صحنه نبرد، یک حقیقت غیرقابل انکار رخ نموده: برای اولین بار در تاریخ انقلاب، این ایران است که از موضع قدرت شرط تعیین میکند و امریکا برای کسب رضایت تهران التماس میکند.
رمز این تحول شگرف، تسلط بر تنگه هرمز است. این آبراه حیاتی که شاهرگ انرژی جهان است، اکنون به اهرمی راهبردی در دستان ایران بدل شده؛ اهرمی که با آن میتوان اسب سرکش و وحشی امریکا را رام کرد و بر دهانش دهنه زد. بازگشایی موقت و مشروط تنگه، نه یک عقبنشینی، که یک مانور هوشمندانه چندمنظوره است: هم اقتصاد کشور را از تنگنای محاصره میرهاند، هم افکار عمومی جهانی را مدیریت میکند، هم دوقطبی مخرب داخلی را التیام میبخشد، هم اقتصاد جهانی را مشروط میکند، و هم بدون شلیک یک گلوله، اراده ایران را بر کل منطقه تثبیت مینماید. تردیدی نیست که مذاکره هم مانند میدان، مخاطرات خودش را دارد و هر لحظه ممکن است از سوی جریان خودتحقیرِ غربگرا و مرعوب دشمن در مسیر انحراف از اصول بنیادین انقلاب قرار گیرد.
ما به امریکا مطلقاً اعتماد نداریم و در نبرد پارادایمی، صلح بین حق و باطل را اجتماع نقیضین میدانیم، اما به راستی کدام عقل سلیمی میپذیرد که استفاده از چنین برگ برندهای برای تأمین منافع و امنیت راهبردی ملی «خیانت» باشد؟ مگر نه این است که با همین اهرم، ایران اکنون میتواند لغو تحریمها، آزادسازی داراییهای بلوکهشده و دریافت غرامت جنگ را مطالبه کند؟ مگر نه این است که در صورت کوچکترین بدعهدی امریکا، تنگه هرمز در یک چشم به هم زدن دوباره بسته خواهد شد؟ این تضمین عملیاتی، چیزی فراتر از امضای جانکری و وعدههای پوچ برجامی است.
امام راحل (ره) فرمودند: «تا زمانی که امریکا آدم نشود، با او مذاکره نمیکنیم.» سؤال اینجاست: امریکا چه زمانی آدم میشود؟ پاسخ در دل میدان جنگ رمضان نهفته است: امریکا هیچگاه آدم نمیشود، اما زمانی که تحقیر شود و در تله گرفتار آید؛ زمانی که بفهمد ایران ضعیف دیروز، امروز به قدرتی شکستناپذیر بدل شده که میتواند بدون شلیک گلوله، اقتصاد جهانی را به زانو درآورد، مجبور به دادن امتیاز خواهد شد. امروز دقیقاً همان روز است. امروز نوبت «مذاکره از سر قدرت» است، نه مذاکره از سر استیصال.
اینجاست که درایت و نبوغ رهبری معظم انقلاب، حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای، رخ مینماید. ایشان در کمتر از سه ماه، عصاره فضائل سیاسی و راهبردی امام خمینی و امام خامنهای را به نمایش گذاشته و نشان دادهاند که «صاحب» این ممکت، در بحرانیترین لحظات تاریخ، آن را با دستان مقتدر خویش هدایت میکند و از فرصتها حداکثر استفاده را میبرد.
تندروها بدانند: زخمهایی که با استناد به فقه منجمد و تحلیلهای تاریخمصرفشده گذشته بر پیکر وحدت ملی وارد میشود، دقیقاً همان چیزی است که طراحان جنگ شناختی دشمن به دنبال آن هستند. امروز همه ما، فارغ از هر سلیقه سیاسی، اعضای یک تیم ملی واحد هستیم؛ تیمی که با صلابت، در برابر چشمان حیرتزده جهانیان، جام پیروزی را بالای سر برده است. وقت آن رسیده که به جای تخریب سنگر خودی (که موجب دوقطبیسازی و تکمیل جدول دشمن میشود)، با اعتماد به نیروهای آماده و هوشیار لشکری و قوای کشوری، مسیر تحقق «اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملی و امنیت ملی» را در بهرهبرداری حداکثری از ظرفیت اقتدار و تسلط ایران بر تنگه هرمز هموار کرده و در جنگ روایت نیز پیروز میدان باشیم.

احسان محمدی
گزارش ها حاکی از آن است که ارتش آمریکا برای حمله به حدود ۱۰۰۰ هدف در ۲۴ ساعت اول، از ابزار کلود شرکت آنتروپیک استفاده کرده است. این سامانه هوش مصنوعی با بهینه سازی انتخاب هدف، تحلیل داده های اطلاعاتی و تعیین مختصات دقیق مکان از طریق تصاویر ماهوارهای، در برنامه ریزی جنگی کمک زیادی کرده است. استفاده از هوش مصنوعی کلود بخشی از پروژه سامانه هوشمند مِیوِن پنتاگون است.
سامانه میون که توسط شرکتی به نام پالانتیر توسعه یافته و ریشه در پروژه میون دهه ۲۰۱۰ دارد، سه کارکرد اصلی را انجام میدهد: ۱) شناسایی هدف، ۲)تطبیق مهمات با هدف شناسایی شده، و ۳) ارزیابی آسیب ناشی از حمله. سامانه میون با ادغام ۱۷۹ منبع داده شامل تصاویر ماهوارهای، سامانههای نظارتی و اطلاعات طبقهبندیشده، به شناسایی تهدیدات و اهداف میپردازد. این سامانه با استفاده از داده های طبقه بندی شده از ماهواره ها، سیستم های نظارتی و سایر منابع اطلاعاتی، شرایطی را فراهم می کند تا گزینه های هدفگیری لحظه ای برای جنگ ایجاد گردند.
افزایش استفاده از هوش مصنوعی در سامانه های تسلیحاتی، زنجیره کشتار را کوتاه می کند (یعنی زمان بین شناسایی هدف و لغو آن را کاهش می دهد). این امر منجر به فشردگی فرآیند تصمیم گیری می شود که طی آن کنشگران انسانی به جای قضاوت و تصمیم گیری مستقل، شدیدا به توصیه های الگوریتمی متکی می شوند. با توجه به فقدان هرگونه قوانین الزام آور در مورد استفاده مسئولانه از هوش مصنوعی نظامی، خطرات ناشی از کاربرد هوش مصنوعی در سامانههای تسلیحاتی به طور فزایندهای در حال افزایش است.
سامانه میون، مدت زمان «زنجیره کشتار» را به زیر ۷۲ ثانیه (و در مواردی ۲۰ ثانیه) کاهش داده و نقش نظارتی انسان را به حداقل می رساند (فقط یک کلیک برای تأیید نهایی). علاوه بر آن، تراکم مراکز غیرنظامی، سامانه را به سمت تایید حملات حتی با اطمینان پایین سوق داده و تلفات غیرنظامیان را به طور چشم گیری افزایش میدهد.
اگرچه هوش مصنوعی به عنوان ابزاری برای بهبود دقت و کارایی عملیاتی به کار گرفته می شود، اما استفاده نظامی از آن نگرانی های جدی در مورد مسئولیت پذیری و حفاظت از غیرنظامیان ایجاد کرده است. سامانه های شناسایی هدف، تنها به اندازه ای قابل اعتماد هستند که داده های آنها معتبر باشند. در این زمینه نگرانیهای عمده مربوط به حقوق بشردوستانه زمانی تشدید شد که یکی از همین حملات در نخستین روز جنگ، دبستان «شجره طیبه» در میناب (استان هرمزگان) را هدف قرار داد. این حمله که با استفاده از موشک تاماهاوک انجام شد، به شهادت ۱۵۶ غیرنظامیکه بیش از ۱۲۰ نفر از آنان کودکانی بین ۷ تا ۱۲ سال بودند انجامید.
کمیته بین المللی صلیب سرخ در بیانیه خود خطاب به شورای امنیت سازمان ملل (سپتامبر ۲۰۲۵) نسبت به سه کاربرد مهم هوش مصنوعی در عرصه نظامی هشدار داده است: ۱) سامانههای خودمختار تسلیحاتی، ۲) سامانههای پشتیبانی تصمیمگیری و ۳) سامانههای سایبری مبتنی بر هوش مصنوعی.
در خصوص سامانههای پشتیبانی تصمیمگیری، ICRC اذعان میدارد که ممکن است سرعت و مقیاس بالا، همراه با سوگیری اتوماسیون، به تأیید کورکورانه توسط کاربر انسانی منجر و جایگزین قضاوت انسانی گردد. این نگرانی به روشنی در عملکرد سامانه لوندر اسرائیل (تأیید ۲۰ ثانیهای اهداف بدون بررسی انسانی واقعی) و سامانه میون امریکا (سرعت غیرقابل تأیید اطلاعات) مشهود است. همچنین کمیته بین المللی صلیب سرخ تجربه تاریخی خود را یادآوری میکند که «ادعای جدید بودن ابزارهای دقیقتر و انسانیتر» همواره از سوی توسعهدهندگان سلاحهای جدید مطرح شده، اما «نتیجه در میدان نبرد هرگز بهبود چشمگیر وضعیت غیرنظامیان نبوده؛ بلکه تخریب شتابیافته و گسترشیافتهای با نتایجی هولناک رقم خورده است».
حقوق بین الملل بشردوستانه ایجاب میکند که یک عملیات نظامی از اصول تفکیک، تناسب و احتیاط پیروی کند. فرماندهان باید بین غیرنظامیان و رزمندگان تمایز قائل شوند و اطمینان حاصل کنند که مزیت نظامیبر آسیب احتمالی به غیرنظامیان برتری دارد. هنگامیکه سامانه های هوش مصنوعی به طور عمیق در چرخه هدف گیری تعبیه می شوند، تشخیص اینکه آیا این تعهدات بشردوستانه انجام می شوند یا خیر، شدیدا دشوار می شود. اگر حمله ای مبتنی بر توصیه های الگوریتمی منجر به تلفات غیرنظامیان شود، موضوع انتساب عمل متخلفانه پیچیده شده و زنجیره پاسخگویی بین فرماندهان، برنامه نویسان، شرکت های فناوری خصوصی و سامانه های یادگیری ماشین مبهم باقی میماند.
نگرانی عمده دیگر در این حوزه، در ابهام فرآیند تصمیم گیری هوش مصنوعی نهفته است. بسیاری از مدل های هوش مصنوعی همچون جعبه های سیاه عمل می کنند – حتی ایجادکنندگان آنها نیز نمی توانند به طور کامل توضیح دهند که چگونه سامانه به یک خروجی خاص رسیده است. هنگامیکه چنین سامانه هایی برای تولید توصیه های هدفگیری استفاده میشوند، ممکن است پرسنل نظامی در رد یا تأیید نتایج الگوریتم با مشکل مواجه شوند. چنین موضوعی این خطر را افزایش می دهد که نظارت انسانی ماهوی، به نظارتی تشریفاتی تبدیل شود. این امکان وجود دارد که در شرایط تصمیم گیری بسیار سخت و پیچیده، فرماندهان نظامیبه جای انجام تأیید مستقل و دقیق انسانی، صرفاً فهرست اهداف تولیدشده توسط الگوریتم را مورد تأیید قرار دهند.
با این حال، دولت ها هنوز گام های ملموسی برای کاهش خطرات مرتبط با استفاده نظامی از هوش مصنوعی برنداشته اند. ادغام سریع هوش مصنوعی در عملیات های نظامی واقعی نشان می دهد که تلاش های حاکمیتی در همگامیبا پذیرش فناوری با مشکل مواجه است. مثال پروژه میون پنتاگون نشان میدهد که چگونه استراتژیسته ای نظامی، هوش مصنوعی را برای حفظ برتری عملیاتی ضروری می دانند.
در غیاب مقررات الزام آور مربوطه، قدرت های بزرگ با شتاب به ادغام هوش مصنوعی در عملیات های نظامی ادامه می دهند. جنگ ایران نمایی زودهنگام از جنگ های آینده را نشان می دهد که در آن هوش مصنوعی دیگر محدود به پشتیبانی لجستیکی یا اطلاعاتی نیست؛ بلکه تصمیمات هدفگیری و برنامه ریزی عملیاتی را نیز شکل میدهد. با تشدید رقابت نظامی میان قدرت های بزرگ، تمایل پذیرش قابلیت های مبتنی بر هوش مصنوعی بیشتر خواهد شد. دولت ها می ترسند پذیرش محدودیت در استفاده از هوش مصنوعی، آنها را در برابر رقبا در موقعیت استراتژیک ضعیف تری قرار دهد.
با این وجود، برتری فناورانه نباید به بهای فقدان مسئولیت اخلاقی و پاسخگویی حقوقی تمام شود. باید ساز و کارهای حقوقی الزام آوری توسعه یابد که تایید کند دولت ها و افراد (نه ماشین ها و الگوریتم ها) مسئولیت حقوقی و اخلاقی حملات انجام شده را بر عهده دارند. این امر می تواند به جلوگیری از ایجاد شکاف های پاسخگویی در استفاده از هوش مصنوعی در حوزه نظامیکمک کند. علاوه بر این، دولتها باید برای ایجاد استانداردهای روشن در مورد «شفافیت»، «پاسخگویی» و «کنترل انسانی» جهت استفاده از هوش مصنوعی در جنگ تلاش کنند. این امر شامل اطمینان از مشارکت حقیقی انسان در تصمیمات مربوط به استفاده از نیروی مرگبار، ایجاد امور کنترلی برای سامانه های هوش مصنوعی نظامی، و تقویت چارچوب های حقوقی حاکم بر فناوری های نوظهور نظامی می شود. متاسفانه دولتهای پیشرو در توسعه و استفاده از هوش مصنوعی نظامی (از جمله ایالات متحده و اسرائیل)، از انجام مذاکره برای ایجاد قواعد الزامآور مورد نیاز خودداری کردهاند. ایالات متحده بهصراحت با هرگونه «تنظیم حقوقی بینالمللی هوش مصنوعی نظامی» مخالفت کرده و حتی در عمل، مشاوران حقوقی خود را که مدافع اجرای قواعد بشردوستانه بودند، کنار گذاشته است. این امتناع از تنظیمگری، همراه با سرعت خیرهکننده توسعه فناوری، آیندهای را رقم میزند که در آن «جعبههای سیاه» الگوریتمی، قدرت تصمیمگیری حیات و مرگ میلیونها انسان را به دست میگیرند، در حالی که قضات دیوان کیفری بینالمللی حتی در تعریف «قصد مجرمانه» در چنین فرآیندهایی درمانده خواهند بود.

آغاز بحث میتواند مصاحبه اخیر آقای جهانگیری با خبرگزاری دولت باشد که از فشارها، مشکلات و معضلات دولتهای یازدهم و دوازدهم در دوران معاوناولی خود ازجمله میراث سیاسی دولت دهم و همهگیری کرونا و «فشار حداکثری» دولت اول ترامپ و... میگوید و اینکه «وقتی ترامپ از کاخ سفید رفت، در توییتی نوشتم: ترامپ با همه بدجنسیها و ظلمهایی که به ایران و مردم ایران کرد، رفت». (ایرنا- 1/3/1405). ترامپی که اما چهار سال بعد در روزگار دولت دیگری که رنگ و بوی اصلاحطلبانه دارد، دوباره بازمیگردد. آقای جهانگیری در اینباره میگوید: «آقای پزشکیان جلسات ستاد اقتصادی داشت که گاهی از من نیز برای شرکت در آنها دعوت میکرد و در یکی از این جلسات صراحتا گفتم در ایران، من ترامپشناس هستم و میدانم چه موجود خطرناکی در آمریکا روی کار آمده است» (همان). درباره این ادعای ایشان صاحبنظران سیاسی باید قضاوت کنند، اما در اینکه آقای جهانگیری از معدود و شاید تنها سیاستمدار نظام جمهوری اسلامی است که نگاه کارشناسانه به مسائل اقتصادی دارد و رویکرد و جریان اقتصادی مشخصی را نمایندگی میکند، جریانی که زوایا و اضلاع فکری آن تا حدود زیادی مشخص است و کارنامه موفقی هم از خود به جای گذاشته است، کمتر شکی وجود دارد؛ از دوران وزارت صنایع و معادن و اصلاحات نهادی در این حوزه (اصلاح قوانین مربوط به عوارض و تعرفه و... و ایجاد و تقویت سازمانهای توسعهای و دستور تدوین استراتژی توسعه صنعتی و...) تا دوره معاوناولی و سرپرستی تیم اقتصادی تهیهکننده «بسته خروج غیرتورمی از رکود» که در کنار کلانپروژه «برجام» به بهبودی وضعیت بحرانزده سیاست خارجی و اقتصادی و تکرقمیشدن تورم و دورقمیشدن رشد اقتصادی، صنعتی و... انجامید. البته با برهمزدن توافق برجام از طرف رئیسجمهور کنونی آمریکا که مورد استقبال تندروهای داخلی قرار گرفت، عرصه بر دولت بسیار تنگ شد و رشد اقتصادی بهشدت سقوط کرد (منفی شش درصد) و تورم اوج گرفت (44 درصد) و اشتباهات اقتصادی روی داد (از مهمترین آنها تثبیت نرخ ارز در چهارهزارو 200 تومان که به «دلار جهانگیری» معروف شد و ایشان درباره چرایی و چگونگی این تصمیم توضیحاتی دادهاند).
اما در دوران معاون اولی آقای جهانگیری، نام فردی خاص در عرصه اقتصادی بسیار به گوش میرسید (بابک زنجانی) که در دولتهای نهم و دهم (احمدینژاد) و بهویژه دور اول تحریمها (دوره اوباما) بسیار فعال بود و در آغاز دولت آقای روحانی (دیماه 1392) به جرم تخلفات مالی بیسابقه و تاریخی (2.5 میلیارد یورویی) بازداشت، روانه زندان و حتی به اشد مجازات هم محکوم شد. فردی که او هم جریان خاصی را در اقتصاد و سیاست کشور نمایندگی میکرد و میکند که اندازه، ابعاد، چیستی و چگونگی این جریان اقتصادی-سیاسی، مبهم و از سؤالهای بزرگ جامعه است. کسی که امروز از اتهامات سابق تبرئه شده و به فعالیت مشغول است و در دوران اوج خود به سر میبرد. جالب است آقای جهانگیری پرونده او را «فساد قرن» مینامید و مدعی بود هیچکس را نمیتوان یافت «که یک دلار بیشتر از بابک زنجانی بیشتر پول برده باشد» (9/6/1394).
2- بحران سیاست خارجی، تنشها، تحریمها و... سوای علل و عوامل مختلف منطقهای، جهانی، آرمانی و ایدئولوژیک، بیربط با صفبندیهای اقتصادی و سیاسی ذکرشده در بالا نیست که با تفاوتهایی همچنان ادامه دارد. درواقع دو گرایش عمده اقتصادی در کشور وجود دارد که یکی بیشتر قائل به شفافیت، رقابت، آزادی اقتصادی و متکی به بخشهای کوچک و متوسط صنعتی و تکنوکراسی و معتقد به حضور در بازارهای جهانی است و گرایش دیگری که پیچیده، غیرشفاف و متکی به بنگاههای خصولتی و منبعمحور و محدود به بازار داخلی و در پیوند با بخشهای سایه در اقتصاد جهانی است؛ اما اکنون با ابرچالشهای اقتصادی داخلی (کسریهای عظیم بودجهای و تورمهای چنددهدرصدی و رشدهای منفی و گسترش فقر و بیکاری و وضعیت خاص نظام بانکی و تأمین اجتماعی و زیستمحیطی) و تحولات عمیق اجتماعی ایجادشده در کشور و در روابط و مناسبات جهانی، تداوم وضعیت گذشته امکانپذیر نیست.
در واقع تداوم حیات همزمان این دوسویه متضاد اقتصاد ایران یا زیست دوگانه اقتصادی در یک بستر سیاسی، ناممکن به نظر میآید و امر سیاستگذاری را در قالب امری ناپایدار و موقتی و کوتاهمدت رقم میزند که امکان تخیل هیچ سناریویی را برای آینده این سرزمین نمیدهد و امر توسعه را کاملا به حال تعلیق درمیآورد: «همه چیز کار میکند؛ اما هیچچیز پیش نمیرود... نه بحران به معنای فروپاشی و نه ثبات به معنای پیشبینیپذیری واقع میشود... اقتصاد بهجای آنکه به سمت آینده کشیده شود، در اکنونی کشدار متوقف میماند و منطق بقا جایگزین منطق توسعه میشود. «بنگاه» بهجای توسعه ظرفیت به حفظ وضع موجود میاندیشد و «خانوار» بهجای بهبود رفاه، به مدیریت نااطمینانی روزمره روی میآورد و «سیاستگذار» بهجای اصلاحات ساختاری، به کنترلهای کوتاهمدت بسنده میکند؛ در چنین بستری، توسعه شکست نمیخورد بلکه اساسا از دستور کار خارج میشود و بهترشدن دیگر انتظار غالب نیست و ادامهدادن به هدف تبدیل میشود» (دنیای اقتصاد- 29/2/1405)
3- «تعلیق توسعه» در کشورمان را شاید بتوان در ربط با غیبت «سیاست» در معنای اصیل آن در گفتمان جریانهای سیاسی درون ساختار قدرت دانست، چراکه در حکمت سیاسی دیرین کارویژه «سیاست» تعریف و تعیین بهترین نظام سیاسی و شیوه دستیابی به آن و نیز تحقق اهداف، آرمانها و عمل برای گذار از وضع موجود به وضعی مطلوب بود که در آن بهروزی و بهزیستی و سعادت آدمیان تأمین شود (احیای علوم سیاسی- حسین بشیریه). آنچه اما از سیاست و سیاستورزی در کشورمان دیده میشود، با فاصله دور از آن تعریف اصیل تأمین منفعت عمومی و به عنوان پوششی برای تأمین منافع گروههای خاص و محدود بوده است. رویهای که «مجازی» و «خیابانی»کردن امر سیاست و فقدان تشکلیابی در قالب سندیکاها، اتحادیهها، احزاب و سازمانهای سیاسی مقتدر و توسعهگرا از جمله مشخصههای آن است. در واقع تخفیف «امر سیاسی» به مدیریت فنی و تکنوکراتیک یا تودهایکردن و غفلت از خیر، خرد و اراده عمومی، آن خلأ بزرگی است که بدون تحقق آنها امکان حل بحرانها کنونی در حوزههای مختلف اقتصادی، سیاسی و اجتماعی و در عرصههای داخلی و خارجی ناممکن مینماید. ریشه مشکل و مسئله اصلی را کماکان باید در فقدان ایجاد دولت مدرن دانست. حدود یکونیمقرن است که جامعه ایران فاقد نظریه مشخص و منسجم از دولت و کارکرد آن و در تکاپوی دولتسازی بوده است. از نامههای میرزا ملکمخان که مینویسد «ما اهل آسیا از این علوم دولتسازی از اول تا آخر بهکلی و بالمره بری و عاری ماندهایم» (نامه به مشیرالدوله) تا خاطرات میرزا قلیخان هدایت که از سردرگمی در سیاست خارجی به فغان میآید (صدر مطلب) تا.... که مشخص نیست اصولا تعریف «دولت» چیست و وظایف آن کدام است. تحقق توصیههای معاون اول دولت یازدهم به مسئولان کشور که از تجربههای گذشته درس بگیرند و بدانند که «این مردم بودند که ایران و نظام جمهوری اسلامی را نجات دادند و شایسته زندگی بسیار بهتر و محترمانهتری هستند و ذیحق و دارای سلایق و سبکهای زندگی متفاوتی هستند» (همان) از مسیر بازتعریف «سیاست» و ایجاد دولت مدرن میگذرد. چنانکه دو اقتصاددان برجسته کشورمان اخیرا در سمیناری بر این مهم تأکید نهادند: «تنها اصلاحات سیاسی است که میتواند وضعیت اقتصادی را بهبود دهد نه اصلاحات موردی و سیاستی. اصلاحات اقتصادی بدون اصلاح رویکرد سیاسی موفق نخواهد بود» ( دنیای اقتصاد- 2/3/1405) باشد که چنین شود.


محمد بهبودینیا

رضا صالحیامیری
ملتها در برهههایی از تاریخ، ناگهان از «زمان عادی» خارج میشوند و وارد لحظاتی میشوند که در آن، تاریخ با شتابی مضاعف حرکت میکند؛ لحظاتی که معنای بودن آن ملت در جهان، دوباره تعریف میشود. ایران امروز در میانه چنین لحظهای ایستاده است. «جنگ رمضان» تلاشی چندلایه، پیچیده و تمدنی برای شکستن ستونهای معنایی ایران، فرسایش سرمایه اجتماعی، اخلال در حافظه تاریخی و فروپاشی پیوند ملت با ریشههای هویتی خویش بود. دشمن این بار بهدرستی فهمیده بود که ایران را نمیتوان با تحریم اقتصادی یا تهدید نظامی بهزانو درآورد؛ ازاینرو، راهبرد اصلی، هدفگیری «ایران تاریخی» و «ایران فرهنگی» بود؛ یعنی همان لایهای که ضامن تداوم تاریخی این سرزمین در طول قرون متمادی بوده است. در چنین شرایطی، هشتادمین سفر استانی اینجانب در کمتر از دو سال، آنهم به اصفهان، در حقیقت، نوعی بازخوانی راهبردی نسبت میان «تمدن، حکمرانی، امنیت ملی، سرمایه اجتماعی و آینده ایران» بود. اصفهان در این سفر، به صحنه بازتعریف «ایران پساجنگ» تبدیل شد؛ ایرانی که از دل تهدید، انسجام میسازد، از زخم، قدرت تولید میکند و از بحران، افق تمدنی تازهای میآفریند. اصفهان در حافظه تاریخی، تجسد عینی عقلانیت ایرانی، معماری حکمرانی، زیباییشناسی تمدنی و صورت متراکم فرهنگ ایرانی - اسلامی است. از همین رو، حمله به میدان نقشجهان، چهلستون، تالار اشرف، رکیبخانه و دیگر نمادهای هویتی این شهر، تلاشی آگاهانه برای تخریب «زیرساخت معنایی قدرت ملی ایران» بود. دشمن میخواست خورشید اصفهان را خاموش کند تا پیوند ملت ایران با حافظه تمدنیاش دچار اختلال شود؛ اما آنچه رخ داد درست نقطه مقابل این محاسبه بود. ملت ایران بار دیگر نشان داد هرگاه هویت تاریخیاش هدف قرار گیرد، نهتنها دچار فروپاشی نمیشود، بلکه در سطحی بالاتر از آگاهی، همبستگی و مقاومت بازتولید میشود. حضور در بدو ورود به کاروانسرای تاریخی شاهعباسی مادرشاه و سپس اجتماع عظیم مردمی «لبیک با رهبری» در میدانهای اصلی اصفهان، معنای واقعی قدرت ملی ایران را آشکار کرد. مردمی که بیش از هشتاد شب در خیابانها و میدانها ایستادند، در حقیقت از یک جغرافیا دفاع نمیکردند؛ آنان از «تداوم تاریخی ایران» صیانت میکردند. این حضور، نماد بازگشت سرمایه اجتماعی به مرکز معادلات قدرت در جمهوری اسلامی ایران بود؛ همان مؤلفهای که در سالهای اخیر، هدف اصلی جنگهای شناختی و ترکیبی دشمن قرار گرفته است. آنچه در این سفر بیش از هر زمان دیگری آشکار شد، تغییر پارادایم در فهم نسبت «میراثفرهنگی» و «امنیت ملی» بود. برای سالها، میراثفرهنگی عمدتاً در سطح حفاظت کالبدی یا ظرفیت گردشگری دیده میشد؛ حالآنکه تجربه جنگ اخیر نشان داد میراث تاریخی، بخشی از معماری اقتدار ملی و سپر تمدنی کشور است. کشوری که حافظه تاریخی خود را حفظ کند، امکان استحاله ندارد؛ ملتی که روایت تمدنی خویش را بازتولید کند، در برابر جنگهای ادراکی شکست نخواهد خورد. از همین منظر، آغاز فرایند علمی مرمت ۱۴۹ بنای آسیبدیده کشور، بخشی از پروژه بازسازی اقتدار ملی و احیای پیوستگی تمدنی ایران است. در این چهارچوب، بازدید از چهلستون، تالار اشرف، رکیبخانه و میدان نقشجهان، اعلام پیگیری حقوقی جنایات آمریکا و رژیم صهیونیستی در مجامع بینالمللی، تفویض اختیارات به استانداران برای تسریع در بازسازی و قرارگرفتن اصفهان در صدر اولویتهای مرمتی دولت، همگی نشاندهنده ورود ایران به مرحلهای تازه از حکمرانی تمدنی است؛ مرحلهای که در آن، صیانت از میراث تاریخی، بخشی از راهبرد کلان حفظ انسجام ملی و بازتولید قدرت نرم کشور محسوب میشود.اما نقطه کانونی این سفر، پیوند هوشمندانه میان «حافظه تمدنی» و «آینده توسعه» بود. رونمایی از طرح جامع احیای ورزش چوگان در میدان نقشجهان، بازگرداندن بخشی از حافظه زیست ایرانی به متن جامعه معاصر است. چوگان، بخشی از نظام نمادین فرهنگ ایرانی، آیین حکمرانی، سبک زندگی و بازنمایی تاریخ اجتماعی ایران است. همچنین رونمایی از سند مالکیت عمارت عالیقاپو، اقدامی حقوقی در ظاهر، اما در باطن، گامی راهبردی برای تثبیت حاکمیت فرهنگی و صیانت بلندمدت از میراث تمدنی کشور به شمار میرود.در کنار بازسازی حافظه تاریخی، اصفهان امروز در آستانه بازتعریف جایگاه خود در اقتصاد آینده ایران قرار گرفته است. افتتاح بخشی از شهرک سلامت اصفهان و هتل پنجستاره «سیزنز»، نشانه تغییر هندسه توسعه در ایران معاصر است. کشوری که همزمان با ترمیم زخمهای جنگ، در حال سرمایهگذاری بر گردشگری سلامت، اقتصاد دانشبنیان، زیرساختهای پزشکی و خدمات پیشرفته اقامتی است، در واقع از مرحله «تابآوری» عبور کرده و وارد مرحله «بازآفرینی» شده است.مجموعهای با حدود ۲۸۰ هزار مترمربع زیربنا، زیرساختهای پیشرفته درمانی و ظرفیت اقامتی استاندارد بینالمللی، اصفهان را به یکی از مهمترین کانونهای آینده گردشگری سلامت منطقه تبدیل خواهد کرد؛ نقطهای که در آن، اقتصاد، دیپلماسی فرهنگی، فناوری و قدرت نرم به یکدیگر متصل میشوند. اما ژرفترین لایه این سفر، در همنشینی با خانواده شهدا معنا یافت؛ بهویژه خانواده شهدای جنگ رمضان. مواجهه با مادرانی که چند فرزند خویش را تقدیم ایران کردهاند، مواجهه با سرچشمه حقیقی قدرت ایران بود. در جهانی که بسیاری از دولتها از بحران مشروعیت و فروپاشی سرمایه اجتماعی رنج میبرند، ایران همچنان بر ذخیرهای عظیم از سرمایه معنوی، حافظه ایثار و پیوند تاریخی ملت و سرزمین تکیه دارد. همین سرمایه است که امکان ایستادگی ایران را در برابر پیچیدهترین جنگهای ترکیبی فراهم ساخته است.بازدید از دشت مهیار و ثبت آن بهعنوان محل شکست عملیات موسوم به «خشم حماسی» دشمن در فهرست میراث ملی دفاع مقدس، تثبیت یک روایت تاریخی بود؛ روایتی که نشان میدهد ایران جدید، در عرصه حافظه تاریخی نیز در حال بازتعریف جایگاه خویش است. همانگونه که طبس در حافظه ایرانیان به نماد شکست مداخله خارجی تبدیل شد، دشت مهیار نیز به یکی از نشانههای اقتدار ملی و شکست پروژه سلطه در عصر جدید بدل خواهد شد. نشستهای شورای اداری در مبارکه، خوانسار و حضور در میان مردم گلپایگان، ابعاد عمیقتری از «ایران نوین» را آشکار ساخت. تجربه جنگ رمضان نشان داد که آینده ایران، بر پایه گفتوگو، عقلانیت، مدارا، پذیرش نسل جدید و بازسازی اعتماد عمومی شکل خواهد گرفت. نسل جدید ایران، نسلی خلاق، پرسشگر، متکثر و دارای سبک زیست متفاوت است و حکمرانی آینده، ناگزیر از فهم این تحول تمدنی خواهد بود. اعتراف صریح به برخی کژکارکردیها و تأکید بر ضرورت اقناع، گفتوگو و رواداری، نشانه بلوغ در فهم تحولات اجتماعی ایران معاصر است. در همین چهارچوب، اعلام وجود بیش از ۳۲۰۰ پروژه گردشگری با حجم سرمایهگذاری بالغ بر ۱۳۰۰ همت، دعوت از ایرانیان خارج از کشور برای مشارکت در توسعه ملی، تأکید بر قداست سرمایه و حمایت از سرمایهگذاران، همگی نشانههای شکلگیری یک الگوی تازه توسعه در ایران است؛ الگویی که اقتصاد را به بخشی از پروژه بزرگ بازسازی قدرت ملی تبدیل میکند. خوانسار با روح علم و فرهنگ، گلپایگان با مسجد جامع تاریخی و ارگ گوگد، مبارکه با حافظه ایثار و شهرضا با پیوند عمیق مقاومت و هویت، همگی قطعات یک پازل بزرگتر بودند؛ پازلی به نام «ایران پساجنگ». ایرانی که جهان امروز در حال شناخت دوباره آن است؛ کشوری که نهتنها در میدان مقاومت ایستاده، بلکه همزمان در حال بازسازی روایت تمدنی، بازتعریف حکمرانی، تقویت انسجام ملی و طراحی افق جدید توسعه خویش است. امروز اصفهان استعارهای از تداوم تاریخی ایران است. سرزمینی که هر بار پس از بحران، نه ضعیفتر، بلکه عمیقتر، هوشمندتر، منسجمتر و تمدنیتر از گذشته برمیخیزد. «ایران نوین» دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود؛ از پیوند دوباره حافظه و آینده، از آشتی توسعه و هویت، از همافزایی قدرت سخت و قدرت نرم و از ملتی که ثابت کرده است میتواند از دل آتش، بار دیگر تمدن بسازد.

حسن احمدیفرد
چهرههای تندرو مجلس، تعدادشان محدود است اما همین تعداد محدود به اندازه همه دویست و هشتاد و چند نماینده دیگر مجلس، صدای بلندی دارند. کمتر روزی است که ویدئویی، مصاحبهای، نوشتهای، چیزی از آنها حاشیهساز نشود. مواضع آنها عمدتاً یک محور مهم دارد و آن هم اینکه جناحی از مسئولان کشور، سرگرم سازش هستند و اگر این نمایندگان محترم دست نجنبانند، مملکت در کام سازشکاری فروخواهد رفت. این مواضع تند، حتی اگر باور سیاسی آنها باشد و مثلاً خداینکرده ابزار سیاسیشان نباشد، باز هم با جفاهای بسیاری همراه است.
مهمترین جفا، فهم این جماعت از جمهوری اسلامی است؛ نظامی که قرائتی تازه از حکمرانی مردمی و دینی است و کارآمدی خود را بارها در شرایط صعب اثبات کرده است. تصور اینکه این نظام آبدیده، در شرایطی مثل شرایط خطیر این روزهای کشور، کارآمدی لازم را برای اعمال آنچه قوای حاکمیتی است ندارد، جفایی است در حق جمهوری اسلامی و بهویژه این جفا وقتی نابخشودنی خواهد بود که از سوی شماری از نمایندگان مجلس، به عنوان بخشی از کارگزاران نظام، به جمهوری اسلامی نسبت داده شده باشد. این ادعای کودکانه که رئیس یکی از قوا، بدون اذن رهبر معظم انقلاب در امری همچون آتشبس، دست به اقدامی زده، پیش از آنکه جفایی در حق رهبر معظم انقلاب و رئیس یکی از قوا باشد، جفا در حق جمهوری اسلامی است.
فهم نارسا از ساختار نظام، جفای دیگری است که در این قبیل موضعگیریها رخ میدهد. بیتوجهی به بدیهیات حکمرانی، همچون اصل تفکیک قوا یا اصل فرماندهی قوای نظامی، اگر فهم نارسا از ساختار مترقی جمهوری اسلامی نیست پس چیست؟ جایی که کودکان دبستانی در درسهای کتاب اجتماعی میخوانند که قوای نظامی از فرماندهی کل قوا دستور میگیرند که همان مقام معظم رهبری است، اینکه نماینده مجلس با ادبیاتی نازل و سخیف رئیس جمهور را متهم کند که خودسرانه آتشبس را پذیرفته، چه تعبیر و تفسیری میتواند داشته باشد؟
دردناکتر از اینها، جفای دیگری است که ناظر به زمان طرح این ترّهات است؛ این اتهامپراکنیهای کودکانه در شرایطی اتفاق میافتد که کشور بیشتر از هروقت دیگری به وحدت کلمه محتاج است؛ جایی که مردم، تنگدستانه چشم بر همه مضایق معیشتی بستهاند و همدلانه زیر پرچم کشور گردآمدهاند آیا شایسته است فهمهای نارسا، خوراک خبری برای رسانههای بیگانه فراهم کنند که: آی دنیا! بیایید و ببینید بین مسئولان جمهوری اسلامی چه خبر است!
آن فهم نارسایی که یک نامه مشورتی بین دو رکن از ارکان حاکمیت را تحت فشار قرار دادن رهبری و تهدید به استعفا میداند چه درکی از مناسبات حاکمیتی دارد؟ این فهم نارسا چه درکی از فرایندهای تصمیمگیری در سطوح عالی حاکمیت دارد؟
به این فهم نارسا، آن فهم نارسای دیگر را هم باید افزود که حتی فرایند قانونی انتخاب رئیس مجلس شورای اسلامی را زیرسؤال میبرد تا دانسته و ندانسته، جفایی تازه در حق جمهوری اسلامی روا داشته باشد.
کاش کسی از عقلای قوم بیندیشد که سرانجام با این جماعت جفاکار چه باید بکنیم؟

ماشاءالله ذراتی
منطقه غرب آسیا و شاخ آفریقا امروز شاهد فصل تازهای از یک پروژه قدیمی اما بهشدت خطرناک است: پروژه «اسرائیل بزرگ» که این بار نه صرفاً در قالب الحاق سرزمینهای فلسطین، بلکه از مسیر ایجاد شبکهای از موجودیتهای تجزیهطلب همسو، پایگاههای نظامی نیابتی و عادیسازی اجباری، نقشه ژئوپلیتیک منطقه را بازتعریف میکند. در تازهترین پرده از این سناریو، رژیم صهیونیستی با سوءاستفاده از ناپایداریهای شاخ آفریقا، موجودیت جداییطلب «سومالیلند» را به رسمیت شناخته و زمینه را برای گشایش سفارت آن اقلیم در قدس اشغالی فراهم کرده است؛ تحرکی که نه تصادفی است و نه صرفاً یک ابتکار دیپلماتیک حاشیهای، بلکه مهرهای از پازل بزرگتری به شمار میرود که تهدیدات امنیتی، حقوقی و سیاسی بیسابقهای را متوجه جهان اسلام و ثبات منطقه میکند.
29 اردیبهشت، اقلیم خودخوانده سومالیلند اعلام کرد بزودی سفارتی در قدس اشغالی افتتاح خواهد کرد؛ موضوعی که با استقبال رسمی تلآویو روبهرو شد. این رخداد پس از آن بود که رژیم صهیونی، دسامبر ۲۰۲۵ این اقلیم تجزیهطلب را به رسمیت شناخت؛ اقدامی که حاکمیت ملی سومالی را نقض کرد و خشم دولت مرکزی موگادیشو و انتقاد گسترده نهادهای منطقهای را برانگیخت. بیانیه مشترک اخیر ۱۹ کشور اسلامی شامل ترکیه، مصر، عربستان، قطر، اردن، پاکستان، اندونزی، جیبوتی، سومالی، فلسطین، عمان، سودان، یمن، لبنان، موریتانی، کویت، الجزایر، بنگلادش و مراکش، این اقدام را «نقض آشکار حقوق بینالملل» و «تعرض مستقیم به وضعیت حقوقی و تاریخی شهر قدس اشغالی» خواند و تأکید کرد قدس شرقی از ۱۹۶۷ سرزمین اشغالی فلسطینی است و هر اقدامی برای تغییر وضعیت آن باطل و فاقد اثر حقوقی است. این بیانیه قدرتمند، اگرچه از لحاظ سیاسی ارزشمند است اما پرسش اصلی این است: آیا جهان اسلام، سرانجام از مرحله محکوم کردن کاغذی فراتر خواهد رفت و راهبردی عملی برای مهار این تهدید چندلایه در پیش خواهد گرفت؟
الحاق قدس تا نفوذ در شاخ آفریقا؛ معماری نوین «اسرائیل بزرگ»
طرح موهوم «اسرائیل بزرگ» در ادبیات سیاسی اغلب به جاهطلبیهای ارضی از نیل تا فرات فروکاسته میشود اما نسخه قرن بیستویکمی آن پیچیدهتر و خطرناکتر است؛ ترکیبی از عادیسازی روابط با دولتهای عرب برای مشروعیتبخشی به اشغالگری، سوءاستفاده از جنبشهای تجزیهطلب برای تضعیف دولتهای ملی و ایجاد زنجیرهای از پایگاههای اطلاعاتی-نظامی در گلوگاههای استراتژیک دریایی و زمینی. سومالیلند حلقه کامل این زنجیره در شاخ آفریقاست. رژیم با شناسایی موجودیتی که از ۱۹۹۱ هیچگاه از سوی هیچ کشوری به رسمیت شناخته نشده بود، نهتنها حاکمیت کشور سومالی به عنوان یک عضو اتحادیه عرب و سازمان همکاری اسلامی را نقض کرد، بلکه الگویی خطرناک برای دیگر مناطق بحرانزده جهان اسلام خلق کرد؛ هر گروه جداییطلب که حاضر باشد با اسرائیل همسو شود، میتواند روی شناسایی، سرمایهگذاری و حمایت امنیتی تلآویو حساب کند.
این سیاست دقیقاً همجهت با دستورکار راستهای تندرو اسرائیل و متحدان غربی آنهاست که در پی بازترسیم مرزهای منطقه بر اساس منافع امنیتی غرب و اسرائیل، بدون توجه به حقوق ملتها و حقوق بینالملل هستند. مقاله «پییر رِهو» تحلیلگر فرانسوی و از حامیان سرسخت رژیم صهیونیستی در اندیشکده گیت استون که روز یکشنبه 3 خرداد جاری منتشر شد، سند گویایی از این ذهنیت است. او آشکارا از دولت ترامپ خواست سومالیلند را به رسمیت بشناسد و آن را «متحد استوار غرب» خواند. رِهو استدلال میکند این اقلیم «جعبههای دموکراسی، ثبات و حق تعیین سرنوشت را علامت زده» و موقعیت جغرافیایی آن در مجاورت تنگه بابالمندب یک «دارایی استراتژیک» کمنظیر است. او صریحاً از احتمال استقرار «حضور نظامی مشترک آمریکا-اسرائیل» در سواحل سومالیلند برای «نظارت بر خطوط کشتیرانی، مقابله با دزدی دریایی، مهار بنیادگرایان و کنترل نفوذ ایران از یمن» سخن میگوید.
این همان نقشه راه عملی «اسرائیل بزرگ» است؛ ایجاد پایگاهی در دهانه جنوبی دریای سرخ که هم بتواند یمن و نیروهای انصارالله را تحت فشار بگذارد، هم مسیر کشتیرانی به کانال سوئز را کنترل کند و هم حلقه محاصره ژئوپلیتیک جهان عرب را کاملتر کند. صهیونیستها با این کار، مرزهای امنیتی خود را هزاران کیلومتر دورتر از فلسطین اشغالی گسترش میدهند و مستقیماً پهلوی عربستان، یمن و جیبوتی سنگر میگیرند.
خطرات چندوجهی برای ثبات منطقه و کشورهای اسلامی
خطرات این پروژه را میتوان در ۳ بُعد تحلیل کرد: ۱) امنیتی-نظامی، ۲) حقوقی- سیاسی ۳) اقتصادی-راهبردی. از منظر امنیتی، حضور نظامی رژیم و آمریکا در سواحل سومالیلند، آستانه تنش در بابالمندب و دریای سرخ را بهشدت افزایش میدهد. این منطقه هماکنون به دلیل حملات نیروهای یمنی به کشتیهای مرتبط با اسرائیل در واکنش به نسلکشی در غزه، ناآرام است. ایجاد یک پایگاه دشمن درست در مقابل یمن، نه صلح، بلکه چرخه بیپایانی از تقابل نظامی به همراه خواهد آورد. همچنین این پایگاه میتواند به مرکزی برای عملیات اطلاعاتی و خرابکارانه علیه دیگر کشورهای حاشیه دریای سرخ، از جمله سودان و مصر تبدیل شود و امنیت ملی این بازیگران را تهدید کند.
از بعد حقوقی و سیاسی، اقدام رژیم صهیونی در گشایش سفارت اقلیمی جداییطلب در قدس، حمله مستقیم به بنیانهای حقوق بینالملل و قطعنامههای شورای امنیت است. طبق قطعنامه ۴۷۸ شورای امنیت، هرگونه اقدام برای تغییر وضعیت قدس، باطل و بیاعتبار است. اسرائیل با کشاندن پای بازیگران سوم به قدس، در پی عادیسازی اشغال و مشروعیتبخشی به الحاق این شهر است. از این رو، بیانیه ۱۹ کشور اسلامی بهدرستی بر «بطلان» این اقدام تأکید کرده اما این بیانیه باید به یک جنبش دیپلماتیک مستمر برای منزوی کردن کامل هر کشوری که سفارت خود را به قدس منتقل کند یا موجودیتهای جداییطلب را در این مسیر همراهی کند، بدل شود.
سومین بُعد خطر، اقتصادی و راهبردی است. سومالیلند در مسیر یکی از حیاتیترین کریدورهای انرژی جهان قرار دارد. استقرار نیروهای اسرائیلی-غربی در این نقطه میتواند به عنوان اهرم فشاری علیه اقتصادهای متکی به کانال سوئز و مسیرهای دریایی به کار رود. افزون بر این، این پروژه الهامبخش دیگر جنبشهای جداییطلب در جهان اسلام از سوریه و عراق گرفته تا گروههای مسلح در مناطق بحرانی دیگر خواهد شد. صهیونیستها با «دموکراتیک» و «آزادیخواه» نامیدن این اقلیمها، در حال ایجاد بلوکی از متحدان نیابتی هستند که مشروعیت دولتهای مرکزی مسلمان را تضعیف و زمینه را برای تجزیه کشورها فراهم میکند.
ضرورت واکنش عملی و راهبردی کشورهای عرب و اسلامی
در برابر این طرح خطرناک، بیانیههای محکومیت ۱۹ کشور اسلامی گامی ضروری اما ناکافی است. دنیای اسلام نیازمند یک «بسته اقدام راهبردی» چندبعدی است که دستکم شامل محورهای زیر شود.
الف- فشار دیپلماتیک یکپارچه در سازمان ملل: کشورهای اسلامی باید پیشنویس قطعنامهای الزامآور را در شورای امنیت یا مجمع عمومی ارائه دهند که هرگونه شناسایی موجودیتهای جداییطلب در چارچوب همکاری با اسرائیل را محکوم و بیاعتبار اعلام کند. همچنین باید از طریق اتحادیه عرب و سازمان همکاری اسلامی، کارزاری جهانی برای حفظ وضعیت قانونی قدس و مقابله با انتقال سفارتها به این شهر راهاندازی کنند.
ب- اهرمهای اقتصادی: کشورهای عرب و اسلامی باید با صراحت هشدار دهند هر دولت غربی که سومالیلند را به رسمیت بشناسد، با تبعات اقتصادی و سیاسی سنگینی از سوی جهان اسلام روبهرو خواهد شد. با توجه به حجم تجارت و سرمایهگذاری کشورهای حاشیه خلیج فارس در اقتصادهای غرب، این اهرم قدرتمندی است که میتواند از تکرار سناریوی انتقال سفارت آمریکا به قدس جلوگیری کند.
پ- حمایت قاطع از حاکمیت دولت سومالی: بازسازی توانمندیهای امنیتی و اقتصادی دولت مرکزی سومالی برای مهار تجزیهطلبی، یک اولویت است. کمکهای نظامی، اطلاعاتی و اقتصادی به موگادیشو برای مقابله با گروههای تروریست جداییطلب، از جمله در عرصه دیپلماسی دریایی و کنترل بنادر، مستقیماً اهداف پروژه اسرائیلی-غربی را خنثی میکند.
ت- افشای ماهیت پروژه در افکار عمومی دنیا: رسانههای جهان اسلام باید ابعاد طرح «اسرائیل بزرگ» را نه به عنوان یک تئوری توطئه، بلکه به عنوان یک راهبرد مستند با شواهد میدانی تبیین کنند. روشنسازی این حقیقت که پشت نقاب «دموکراسی و توسعه»، اهداف توسعهطلبانه و نظامی نهفته است، برای جلب حمایت افکار عمومی بینالمللی حیاتی است.
ث- ایجاد ائتلاف دریایی-امنیتی مستقل: کشورهای ساحلی دریای سرخ و خلیج عدن میتوانند یک سازوکار امنیتی مشترک، جدا از دخالت قدرتهای فرامنطقهای تشکیل دهند تا امنیت کشتیرانی را بدون نیاز به پایگاههای اسرائیلی-آمریکایی تأمین کنند. این اقدام، بهانههای امنیتی غرب برای نظامیسازی سواحل سومالیلند را از میان برمیدارد؛ طرحی که حتی میتواند در چارچوب «سرنوشت مشترک» میان کشورهای منطقه عملیاتی شود.
ج- بازنگری در روندهای عادیسازی: کشورهایی که تحت فشار آمریکا گامهایی به سوی عادیسازی روابط با اسرائیل برداشتهاند، باید به این پرسش اساسی پاسخ دهند: آیا طرح «اسرائیل بزرگ» که اکنون آشکارا حاکمیت همسایگانشان را نشانه رفته، با امنیت ملی آنها سازگار است؟ تداوم روند عادیسازی بدون مهار سیاستهای توسعهطلبانه اسرائیل، به منزله چراغ سبز ضمنی به ماجراجوییهای بعد در یمن، عربستان و فراتر از آن خواهد بود.
لحظه تصمیم تاریخی
تحولات شاخ آفریقا و پروژه سفارت سومالیلند در قدس را نباید منفرد دید. اینها زنگ خطری برای کل جغرافیای جهان اسلام است. رژیم به زعم خود پس از تثبیت اشغال فلسطین، اکنون با استفاده از ضعف دولتهای مرکزی، در حال مرزسازیهای نوین ژئوپلیتیک در مرزهای جنوب جهان عرب است. غرب نیز به رهبری جریانهای راست افراطی، با شعار مبارزه با تروریسم و افراطگرایی، حاضر است تمامیت ارضی کشورهای مسلمان را قربانی منافع کوتاهمدت ائتلاف با اسرائیل کند.
بیانیه ۱۹ کشور اسلامی در محکومیت اقدام اقلیم سومالیلند نشان داد ظرفیت یک جبهه متحد همچنان وجود دارد اما این جبهه اگر به اقدامات بازدارنده عملی گره نخورد، به سرنوشت دهها قطعنامه بیاثر در مورد فلسطین دچار خواهد شد. اکنون زمان آن است که کشورهای عرب و اسلامی، بویژه بازیگران مهمی چون عربستان، ترکیه، مصر، اندونزی و پاکستان، از اعلامیههای لفظی فراتر رفته و با بسیج همه ابزارهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی، طرح «اسرائیل بزرگ» را در شاخ آفریقا متوقف کنند. فردای منطقه پیش از آنکه در اتاقهای فکر تلآویو و واشنگتن نوشته شود، باید در پایتختهای کشورهای اسلامی رقم بخورد. در غیر این صورت، باید شاهد تولد کانونهای بحران جدیدی بود که شعلههای آن، تمام منطقه را در بر خواهد گرفت.